فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
952
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الهَدَأَة - گونه اى دويدن . هَدَبَ - - هَدْباً الشيءَ : آن را بريد و يا قطع كرد ، - النَّاقَةَ : ماده شتر را دوشيد ، - الثّمرةَ : ميوه را چيد . هَدِبَ - - هَدَباً تِ العينُ : مژههاى چشم بلند شد ، - تِ الشّجرةُ : شاخههاى درخت دراز شد و آويزان گرديد . هَدَّبَ - تَهْدِيباً [ هدب ] الثمرةَ : ميوه را چيد ، - الثّوبَ : كناره يا لبهء جامه را ريشه دوخت . الهُدْب - ج أَهْدَاب : مژهء چشم ، ريشهء جامه و نگار آن ؛ « تَمَسَّكَ بِاهْدابِ الشّيء » : به چيزى دلبسته و متعلَّق گرديد . الهُدُب - ج أَهْدَاب : مرادف ( الهُدْب ) است . الهَدَب - ج أَهْدَاب : شاخههاى درخت ارطى ( نام گياهى است به شكل بيد و داراى ميوه اى به شكل عنّاب كه شتر آن را مىخورد ) و مانند آن ، درختى كه برگهاى آن هميشه بماند مانند سرو ، هر برگ درختى كه پهنا نداشته باشد مانند برگ سرو ، - مِن النّبات : هر گياهى كه به شكل برگ نباشد و خود گياه بجاى برگ باشد ؛ « هَدَبُ الشجرةِ » : درازى و فروهشتگى شاخههاى درخت . الهَدِب - ( ح ) : شير بيشه ، - مِنَ الْعُيُونِ أو الأَشجارِ : چشمى كه مژه دراز و يا درختى كه شاخههاى دراز و فروهشته داشته باشد . الهَدْبَاء - مؤنث ( الأَهْدَب ) است ؛ « عينٌ هَدْباءُ » : چشمى كه مژهء آن دراز شده باشد ؛ « شجرة هَدْباءُ » : درختى كه شاخههاى آن دراز و فروهشته باشد ؛ « اذُنُ هَدْباء » : گوش نرم و آويزان ؛ « لِحيَةٌ هَدْباء » : ريش بلند و آويزان . الهُدْبَة - واحد ( الهُدب ) است . الهُدُبَة - واحد ( الهُدُب ) است . الهَدَّة - [ هدّ ] : اسم مره از ( هَدَّ ) است ، صداى فروريختگى ديوار . هَدَجَ - - هَدْجاً و هَدَجَاناً و هُدَاجاً : هَمانند پيران راه رفت ، - الظليمُ : شترمرغ با لرزش راه رفت ، - هَدْجاً و هَدَجَةً تِ النّاقَةُ : ماده شتر بر بچه خود مهربانى كرد ، - تِ القدرُ : ديگ به سختى جوشيد ، تِ الريحُ : باد به آرامى وزيد و صدا كرد . هَدَّج - تَهْدِيجاً [ هدج ] تِ الناقةُ : كوهان ماده شتر بلند و ضخيم شد و همانند كجاوه در آمد . هَدَّدَ - تَهْدِيداً [ هدّ ] ه : او را ترسانيد و تهديد كرد . الهَدَد - [ هدّ ] : صداى بم و كلفت . هَدَرَ - - هَدْراً و هَدَراً الدمُ و غيرُه : خون و جز آن باطل شد ، - فلانٌ الدمَ و غيرَه : خون و جز آن را باطل كرد ، - - هَدْراً و تَهْدَاراً الحَمَامُ : كبوتر آواز خود را در گلو زمزمه كرد ، - الشَّرابُ : شراب جوشيد ، - تْ جرَّةُ النَّبِيذ : نبيذ در سبو جوشيد ، - الرعدُ : تندر بانك زد ، - النّخلُ : شكوفهء درخت خرما شكافته شد ، - هَدْراً و هَدِيراً البعيرُ : شتر صداى خود را در گلو گردانيد ، - هُدُوراً و هَدِيراً العشبُ : گياه رشد بسيار كرد و بزرگ شد . هَدَّرَ - تَهْدِيراً [ هدر ] البعيرُ : شتر صداى خود را در گلو گردانيد . الهَدْر - مص ، باطل و به هدر رفته ؛ « ذَهَبَ دمُه هَدْراً » : خون او به هدر رفت و كسى خونخواهى نكرد ، « ذَهَبَ مالُه أو سَعْيُه هَدْراً » : دارائى او از دست رفت و يا كوشش او بثمر نرسيد . الهِدْر - ج هِدَرَة : مرد فرومايه و سنگين وزن كه در او خيرى نباشد . الهَدَر - الهَدْر ، مرادف ( الهَدْر ) است ؛ « ذهب دمُه هَدَراً » خون او به هدر رفت ؛ « ذَهَبَ مالُه او سَعُيُه هَدَراً » دارائى و يا كوشش او به هدر رفت ، مردم پست و فرومايه و بىخير . الهَدْرَاء - مؤنث ( الأَهْدَر ) است . الهِدْرُجِين - ( ك ) : گاز ايدروژين كه با اكسيژن در تركيب آب شكل مىگيرد ، - الثقيل : نوعى ايدروژين كه از معمولى آن حدود دو برابر سنگينتر است كه در بحثهاى اتم از آن استفاده مىشود . هَدَسَ - - هَدْساً فيه : در آن فكر كرد و انديشيد - اين كلمه سريانى است . هَدَفَ - - هَدْفاً : اليه : در آن داخل شد ، - لِلْخَمسين : به سن پنجاه سالگى نزديك شد ، - - هَدْفاً : سست و تنبل شد ، - الى الشّيءِ : بسوى چيزى شتاب كرد ، - اليه : بسوى آن هدفگيرى كرد و تير انداخت . الهِدْف - مرد تنومند . الهَدَفَ - ج أَهْدَاف : هر جايگاه بلندى از ساختمان يا تپه يا كوه ، نشانه و هدف تيراندازى ، نهايت و مقصد ، مرد تنومند ، آنكه خوابش سنگين باشد ، مرد سنگين وزن كه در او خيرى نباشد . الهِدْفَة - ج هِدَف : گروهى از مردم كه با هم زندگى كنند و با هم كوچ كنند . هَدَكَ - - هَدْكاً البناءَ : ساختمان را ويران كرد . هَدَلَ - - هَدْلًا الشيءَ : آن چيز را به پائين فرستاد ، - هَدِيلًا الحمامُ او الغلامُ : كبوتر يا جوان آواز كرد . هَدِلَ - - هَدَلًا : سست و نرم شد ، - البعيرُ : لبهاى شتر زخمى و فرو آويخته شد . الهَدِل - « جَمَلٌ هَدِلٌ » : شتر دراز لب . الهَدْلَاء - مؤنث ( الأَهْدَل ) است ؛ « شَفَةٌ هَدْلَاء » : لب آويخته بر چانه . هَدَمَ - - هَدْماً البناءَ : ساختمان را ويران كرد ، - الثّوبَ : جامه را وصله زد . هُدِمَ - الرجُلُ في البحر : آن مرد در دريا گرفتار سرگيجه شد . هَدَّمَ - تَهْدِيماً [ هدم ] البناءَ : مرادف ( هَدَمَه ) است و تشديد براى مبالغه است ، ، - الثوبَ : جامه را وصله زد . الهَدْم - مص ، خون بهدر رفته . الهِدْم - ج أَهْدَام و هِدَم : جامهء كهنه يا وصله دار ، كفش كهنه ، پيرمرد سالخورده . الهَدَمَ - آنچه از لبه و كنارهء چاه كه ويران شده و به چاه ريخته شده است ، آنچه كه ويران شده باشد ، خون بهدر رفته ؛ « شهيدُ الهَدَمِ » : آنكه در چاه مىافتد يا ديوار بر سرش خراب مىشود .